به یاد عباس جعفری رامین نوری : چون همیشه دلتنگ شدم به سراغت آمدم. اما این بار خیلی متفاوت. خودت نبودی تا صبورانه حرفهایم را گوش دهی. به ناچار به یادت دل خوش شدم و سرمست.
صدای خوبت همچون کبوتران سپید بر آستانه دلتنگی و خموشی من فرود میآیدکاش ساعت زندگی عقربه نداشت. زندگی که چون بیراههای در پیش رویم رخ مینمایاند. عباس! آن زمان که از بیگانگی و غربت در خاکم به خود میپیجیدم در این شهر مخوف و بیآسمان سکنی گزیدم. دست تقدیر راهیم کرد به سفر، به طبیعت. دلداده شدم. نشریهای در همین وادی را سرمایهگذار و مجری شدم. سرآغاز دوستیم شد با تو. بیکس بودم و غریب. تنها بودم و ناوارد. اما دل به دریا زده بودم و فراموشم شده بود که شنا بلد نیستم. تو قلم به دستم دادی و بند دوربین هم آویختی بر گردنم. دست و پای شنای من شدی. جرات نوشتنم دادی. بیننده صبور عکسهایم شدی. همچون طفلی خرد در سرآغاز گامهای تاتیتاتیم بر همواری زمین دستم گرفتی و راه انداختی. هر زمان به بن بست رسیدم، ایستادم، تامل کردم، جای نگرانی نیست! بیمی ندارم، چون عباس را دارم. عباس مرد است. رفیق است. ستونی است برای تکیه دادن. دستی است برای بلند شدن.عباس!چندی است در دوزخ شبهای این شهر بیآسمان، به مرور دستنوشتههایت زمان میگذرانم. صدای خشدار صحراییت را بارها گوش میدهم.کلامت را در ذهن میپرورانم، بالاو پایین میکنم تا درست درکشان کنم. عباس! یادم میماند که تنها کسی بودی که در این سالهای غربت، مشقت و رنج، بر من بخشیدی، رفاقت کردی و فاکتور نفرستادی.عباس! چندی پیش با دوستانی که به واسطه دوستی با تو یافتم با یاد و عشق تو دور هم جمع شدیم:دوستی اتفاق است و جدایی قانون، اتفاق. اتفاق صفت غافلگیر کنندهگی را با خودش دارد. دوستی ما این ویژگی را دارد. تو همیشه چیزی برای غافلگیر کردن داری عباس! وقتی که آبشار از قُلّه غرور به زیر افتادجان داد وُ مُرد اماهزار بوته دعا کردند ...میدانم؛ مرد ِ افقهای عمودی! عباس! وقتی قایق به آب راندهای بوتهها زمزمه هراس شدند بوتههای حاشیه جوبارها و شبدرهای خیس و اطلسیها و کاسنیهای ته دره تیلی چولیکاجهای قد کشیده در دامنهها یخچالها گردنهها درهها در کوهپایههای نپال و رودخانهای که خشم ِ غارت ِ طبیعت را بلعید و در تو جاری شده و تو، با صبوری و سر انگشتان پولادینت، زخمههای مقامِ طلوع دوباره را، در موجاموجِ آن نواختهای و آن موجها و اوجها که دیدهای و ماهیان ِ کوچروی که در گوشهای تو لالایی خواندهاند و شبانه خوانی جیر جیرکها آواز خوانِ صدای قدمهای تو بودهاند، هستند، خواهند بود عباس!مردِ افقهای عمودی!این را شاهرخ گفت، تندرو صالح.نمیدانم چه میخواهم بگویم. زبانم در دهان بسته است. در تنگ قفس باز است اما پر و بالم شکسته! یادت باشد که دنیا با تو آغاز میشود، روز با تو، خورشید با تو گرما میگیرد، نسیم با بوی خوش تو جاری میشود و بهار برای تو خودش را میآراید. یادت باشد شب بینگاه زلال تو میگرید و پرندگان به خاظر تو میخوانند، عباس. این را جواد گفت، نظامدوست.ناز قدمهایت. هنوز درسهایی مانده که یاد نگرفتهام. تشنهام برای درسهایت. علی گفت، همتزاده.کادویی که هیچ کاغذ کادویی دور ان نیست. کاوری ندارد. بیغل و غش. رک و پاک. میدانم در سفری طولانی هستی. محمود گفت، بنکدار.سال 57 با تو همطناب شدم. بدینسان تار و پودم با تو گره خورد و شدیم یار و یاور هم در سفر، سالیانی دراز. به تو عشق میورزم. رضا گفت، شهریاری.یاد و خاطرهات ای چشمه جوشان معرفت همیشه در ذهن و دلم زنده است و اثراتش هم هویدا. جلال گفت، خلخالی.امروز بدون تو پر از گاههای با توست. گاههای کاویدنت. خاطرات با تو بودن، خاطراتی نه از جنس یادمان، از جنس مرور دانائیها و توانائیها. مرور شاگردی در پایان درس دیروز با وسواس امتحان امروز و فردا.اگر استاد نیست سلوکش هست. حمید گفت، اسلامی فطرت.من هم میگویم عباس؛ در لابلای همهمه این شهر گم شدهام. دلم تنگ است برای تو.آری عباس!دلمان تنگ است برایت. عادت به فراموشیت نخواهیم کرد.این را همه با هم میگوییم.
:: دانلود فایل ضمیمه ()