Latest News : What Is Going On in Naftshahr?     Plant Metabolism Disorder Due to Dust Storm     Iran, Oldest Civilization of Ancient World     Oil Eruption on Stream in Naftshahr     Cheetahs Were Seen Again in North Khorasan    
کد خبر :1142   زمان مخابره: 13:53:0 - 28/6/1388
عباس


درد دل يک دوست
نسترن نسرين دوست : حالا که يادمان هست وباران گرفته دعايي به حال بيابان گرد عاشق کنيم.

 کمي از درد دل يک دوست : امشب يک دفعه گفتم چه قدر دلم باران مي خواهد .نميدانم باور مي کنيد يا نه ؟ بعد از کمتر از پنج دقيقه ، آسمان شروع به باريدن کرد . خودم مي دانستم چرا دلتنگ بارانم . دلتنگ بيابان گرد بودم . بيابان گردي که هميشه مرا به ياد" دوسنت اگزوپري" در کتاب " زمين انسانها " مي انداخت و به ياد شخصيت "زه اوروکو " در کتاب " روزينيا ؛ قايق من " .
اولين باري که با عباث جعفري ؛ همان بيابان گرد عاشق آشنا شدم ، تازه از سفر  برگشته بود . تلفني با هم حرف زديم و فرداي صبح بعد از آن تماس قرار شد من به منزلشان بروم  براي مصاحبه.روز تازه شروع شد و تازه وقتي پايم را به آن خانه زيباي 40 متري که دنيا را در خودش جا داده بود گذاشتم، فهميدم عجب اشتباهي کردم که اين قرار را پذيرفتم چون زن و شوهر تازه از سفر آمده بودند. آن هم سفر از نپال . گويا همان شب رسيده بودند و گويا نوعي سفر ماه عسل برايشان بود آن سفر . از من معذرت خواستند که هوا سرد است و خانه فعلا به نفس کشيدن عادت نکرده است . گرچه خود شان در زمستان هم از وسايل گرمايي چنداني استفاده نمي کردند چه كنم كه من سرمايي بودم و حتي پالتوم را نکندم . ولي از همان اول احساس صميميت وجودم را پر كرد . آن هم براي همچون مني که دير جوش و شايد تا حدودي با اين که خجالتي بودن دمده است ولي خجالتيم.
 مصاحبه شروع شد و شايد سه ساعت يا بيشتر عباث جعفري حرف زد و در تمام اين مدت اصلا احساس خستگي نکردم و سرپا گوش بودم . حرف هايي که به جانم نشست و تا به حال هم در بحثي هاي فراوان از آن صحبت ها وام گرفته ام . از طرفي فرخنده با آن نگاه و چهره مليح و صداي دلنشين فضا را پر از آرامش مي کرد . صدايش آن قدر آرامش داشت که بعد از آشنايي ،گاهي روزها دلم مي خواست گوشي را بردارم و با فرخنده همين طوري صحبت کنم .
اين گونه دوستي من با اين خانواده کوچک جهاني شکل گرفت و آنها شدند تکه اي از پازل زندگي من .
زماني کتاب "روزينيا" را ويرايش مي کردم با خودم فکر کردم اين شخصيت عجيب کتاب را گو اين که از نزديک مي شناسم . به نظرم تا چه حد شبيه عباث جعفري خودمان بود .گوشي را برداشتم و  از او پرسيدم چاپ قديمي اين کتاب را خوانده ايد : گفت محشر است . خوانده ام ولي نسخه جديدش را هم مي خواهم ." گفتم من هم يکي از عکس هاي طبيعت شما را مي خواهم . "تا گذشت و گذشت و گذشت . کتاب را من دادم و دريغ از گرفتن عکس . باز گذشت و گذشت و گذشت تا يک روز قبل از رفتن به سفر نپال ،اوايل شهريور ماه امسال که بالاخره عکس را به من داد . با اشتياق به خانه آمدم و عكس را به ديوار خانه نصب کردم .بالاي نيمچه کلکسيوني از چراغ هاي نفتي روشنايي، روي کمد قديمي . در عکس، نور به تکه اي از بيابان و تعدادي گون بياباني تابيده بود . نور بخصوصي از روز .فکر کردم که اين عکس با اين چراغ هاي نفتي که براي من مظهر روشنايي است  چه قدر تناسب دارد . بعد گذشت ولي نه مدت زيادي تا ...
آن روز صبح که دوست مشترکي خبر داد که بيابان گرد در رودخانه نپال 6 روز است که ناپديد شده. نتوانستم به خودم مسلط شوم . گريستم و گريستم حتي به جاي سال هاي نگريسته . ولي برعکس روز اولي كه خبر را شنيدم  روزهاي بعد اميدم به زنده بودن او بيشتر شد . راست مي گويند "بي خبري خوش خبري "حتي وقتي گروه تجسس خبر داد پيکر بي جاني را پيدا کرده که معلوم شد پيکر عباث نيست ، بيشتر مطمئن شدم که او زنده است . چون فکر کردم گروه جست و جو به سرپرستي فرخنده نازنين حرفه اي عمل مي کنند . اين دلگرمي اي بود براي من .
امشب که باران گرفت به دوستان گفتم براي "او " دعا کنند . او براي من دو نفر است سوم شخص مفرد در قالب سوم شخص جمع که مي شود " عباس و فرخنده " .
وقتي باران باريد به ياد قسمتي از کتاب  روزينيا كه برايم تداعي كننده شخصيت عباث بود افتادم:
" باران خانم حق داشت ؛ دانه وقتي موفق شد سرش را بيرون بياورد چشمهايش از شدت سرگيجه بسته شدتد . علتش شايد يک شب کوشش بود که او براي کنار زدن شن ، دانه هاي درشت و گاهي هم قشري خاک به خرج داده بود . دستهايش را بالا برد که کمي خستگي در کند . در همان لحظه قاه قاه خنده هايي طنين افکند . "

منتظرتان هستيم . زودتر بيايد . زود زود. بايد تدارک جشني را در سر داشته باشيم . جشني براي حضور عباس و فرخنده . در آن جشن براي اولين بار چراغ هاي روشنايي نفتي ام را روشن مي کنم. حالا که چراغ داريم، فقط يک دريچه لازم است که به خوشبختي روز بازگشت شما باز شود . و ما آن روز را انتظار مي كشيم . 
باران جان؛  عباث مرد طبيعت بود و  هست و فرخنده عطر آكنده طبيعت را با خود داشت و دارد . باران جان ، عزيز طبيعت، نااميدمان نکن .  التماست مي كنم .جان بچه هايت قطره قسمت مي دهم  كه آنها با هم برگردند .


انتهای خبر // www.iren.ir // ایرن

:: دانلود فایل ضمیمه ()


اخبار مرتبط

نظرات ارسال شده

نظر شما در باره این خبر
نام ونام خانوادگي: 

پست الکترونيک:

نظر شما:  



امتیاز شما به این خبر


کليه حقوق اين سايت متعلق به خبرگزاري محيط زيست ايران مي باشدواستفاده از مطالب باذکر منبع بلامانع است.
هایپر مدیا مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش اطلاع رسانی